طبق روایت فرماندهان لشگر محمد رسول ا... (ص) عملیات بازیدراز که یادگاری از شورآفرینی خلبان شهید شیرودی است و شهید پیچک در آن به شهادت رسید، در برهه ای انجام شد که بنیصدر اعلام کرده بود که حتی یک فشنگ به سپاه داده نشود. اتفاقات مهم آن روزهای جنگ تحمیلی، با زبان اسناد و ادبیاتی مانند، از سوی مؤلف زندگینامه شهید پیچک روایت شده است.
به همین دلیل برخی از صاحبنظران آثار دفاع مقدس از این کتاب به عنوان اتفاق مبارک یاد کردند.
در حاشیه این مراسم، خاطرات برخی از همرزمانش را مرور می کنم و نگاهم در یکی از فرازهای این خاطرات می ایستد؛ «او اغلب شناساییها را خودش انجام میداد و تا عمق جبهه دشمن، نفوذ میکرد. سرانجام در همین عملیات های شناسایی بود که هدف تیر عداوت دشمن بعثی قرار گرفت».
۲۰ آذر ماه سال ۶۰ روز واقعه است. روز وداع با یکی از فرزندان برومند امام خمینی (ره) در عرصه نبرد. شهید پیچک پس از اعزام نیروها به نقطه رهایی به همراه شهید حاج علی رضا موحد دانش و یکی دو نفر از همرزمانش برای انجام آخرین شناسایی، عازم ارتفاعات «برآفتاب» می شود اما در حین این عملیات شناسایی، مورد اصابت دو گلوله از ناحیه سینه و گردن قرار می گیرد و به آرزوی دیرین اش می رسد.
فرصت را غنیمت دیدیم و از زبان مادری که چنین سردار رشیدی را در دامان خویش پرورانده است زندگی و مجاهدت های او را مرور کردیم.
زندگی دوران قبل از عزیمت به جبهه شهید پیچک را مرور می کنیم و مادر شهید می گوید: زمانی که در خانه بود آرام و قرار نداشت یا مطالعه می کرد یا مطالبی می نوشت. در آن زمان، کتاب های زیادی نوشت و به چاپ رساند. البته در کنار تحصیل، کار تدریس هم انجام می داد .پس از گرفتن دیپلم در رشته زمین شناسی قبول شد اما به خاطر علاقه زیادی که به رشته انرژی اتمی داشت زمین شناسی را کنار گذاشت و رشته انرژی اتمی را ادامه داد. سال دوم دانشگاه بود که به خاطر انقلاب، دانشگاه ها تعطیل شدند. در زمان دانشجویی بخاطر هوش و استعداد بالایی که داشت بورسیه شد تا خارج از کشور تحصیل کند اما قبول نکرد و همیشه می گفت من هیچ وقت از کشورم دست نمی کشم و همین جا می مانم. پس از انقلاب هم وارد سپاه شد. در همان زمان با مشورت اطرفیان و علاقه ای که به تدریس داشت وارد آموزش و پرورش شد تا بتواند علم و تحصیلات خود را به بچه ها نیز آموزش دهد.
مادر سردار شهید در ادامه با اشاره به تحصیل و مطالعات وی در خصوص علوم دینی می گوید: غلامعلی علاوه بر تحصیل در حوزه دانشگاه از ابتدا علاقه زیادی به علوم دینی داشت.
از مادر شهید می خواهم ما را با سوابق مبارزاتی ایشان آشناتر کند. ایشان در پاسخ تأکید می کند: هیچ وقت در خانه از مسائل کاری اش صحبت نمی کرد خصوصاً درباره این مسائل؛ اما بعد ها متوجه شدیم که با شهید بهشتی، شهید رجایی و شهید آیت اله مطهری با سپاه همکاری می کردند حتی بسیاری از مواقع شب ها را نیز در ساختمان سپاه می ماند و به خانه نمی آمد .
در مرور سابقه دوران مبارزات انقلابی شهید، یکی از خاطرات آن ایام را با مادرمان در میان می گذارم و می پرسم از ماجرای نقشه تروری که شهید، علیه خسرو داد، یکی از سردمداران رژیم، کشیده بود چه اطلاعی دارد، پاسخ می دهد: بله بعد از اینکه با دوستانشان این طرح را کشیده بودند با برادر امام (ره) درمیان گذاشته بودند و امام گفته بودند فعلا نیازی به این کار نیست و ایشان هم اطاعت کرده بودند و دوستانشان را هم از این کار منصرف کردند. البته من هم این مسائل را بعداً متوجه شدم و قبلاً اطلاعات زیادی در باره این بخش از فعالیت هایش نداشتم.
در میانه بحث های سیاسی از مادر می پرسم آیا غلامعلی عزیز با این همه مشغله های سیاسی و مسئولیت هایی که برعهده می گرفت فرصتی هم برای دیدار و همصحبتی با شما پیدا می کرد و او لحنی آمیخته به حسرت می گوید: راستش زمان کمی در خانه پیدا می شد خصوصاً بعد از شروع جنگ و کارهایی که در جبهه غرب برعهده داشت کمتر می دیدیمش اما هر وقت که به خانه می آمد مرا دست تنها نمی گذاشت و از من جدا نمی شد هر کار که از دستش برمی آمد را انجام می داد.
از مادر شهید می خواهم بخشی از آنچه همرزمان فرمانده شهید غرب کشور گفته است را برای ما بازگو کند بویژه روحیات و خصوصیاتی که نیروهایش شاهدش بودند، می گوید: همسنگرانش خاطرات زیادی تعریف کرده اند، اکثر آنها بعد از شهادت به دیدار ما آمدند، نکات زیادی را از از رشادت ها و عملیات های جسورانه ای که انجام داده بود بیان کردند که در کتاب خاطرات بچه ها آمده است.
مادر شهید پیچک در ادامه خاطر نشان می کند الان چندین سال از رفتنش گذشته است به عنوان مادرش من نیز مهربانی زیادی دیده ام. پسرم پاک و بی ریا بود من هیچ وقت از او بدی ندیدم .
اینجا گفت وگوی ما با مادر عزیز سردار پیچک به روزی پایانی حیات جهادی ایشان می رسد و از او می خواهم لحظه ای که خبر شهادتش را آوردند را توصیف کند، می گوید: داماد ۴۰ روزه بود که پیکرش را آوردند.
ازدواج که کرد دو روز بعد به جبهه رفت و فکر می کنم بعد از ۲۰ روز به مرخصی آمد. مدت کمی کنارمان ماند و دوباره به جنگ رفت. بعد از همان رفتنش بود که خبرش شهادتش رسید و پیکرش را آوردند.
خیلی دیر به ما گفتند که شهید شده است. وقتی از دوستانش پرسیدم چرا دیر خبر دادید، گفتند: متأسفانه زمان شهادتش بالای کوه در حال انجام عملیات بود که به شهادت رسید و آن منطقه کاملاً در اختیار دشمن بود و مدام زیر آتش بود و گلوله باران می شد و نقل می کردند که حجم حملات دشمن به اندازه ای بود که ما نتوانستیم زود تر پیکر شهید را از آنجا برداریم. پس از ۱۰ روز موفق شده بودند پیکرش را به عقب انتقال دهند. دست آخر می پرسم که آیا سخنی به عنوان وصیت برای شما یا دیگر اعضای خانواده و دوستانش به یادگار گذاشته است، پاسخ می دهد: در خانه نزد ما که بود همیشه وصیت می کرد که جسد من را بر روی مین بیاندازید تا دشمن فکر نکند من جنازه ام را از آنها دریغ می کنم آنها باید بدانند من تا آخرین لحظه در راه خدا خواهم جنگید. ما آمده ایم همه چیزمان را فدای خاک و دین مان کنیم.
همیشه آرزوی شهادت می کرد و می گفت مادر دعا کن من شهید شوم. در سرمای کردستان که شهید نشدم دعا کن تا در جنوب گرم حداقل توفیق شهادت پیدا کنم .